
مرا تو ، بی سببی نیستی...
شعر و غزل معاصر زیباترین شعرهایی که خوانده ام
تلخم، آنچنان که تریاک
مبادا که ببوسی ام
معتاد می شوی
#ابی
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
( فروغ )
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
می دانم، دریا چیزی نیست در دستان تووهمه ی این حرف ها پشت پلک هایت جا می شود
این اتفاق ها اما از درون من می گذردبا تمام بادهای شمالیکه ویرانی سخت می گذارد بر شن هاریه هایم می ترسندهوایت سنگین است و مرطوبمثل روزهای آخر مرداد بندرعباسمی دانم آخر، دریکی از این روزهادوزیست می شوممی دانم آخر باید به اتفاق دریا راضی باشممثل خرچنگ های کوچک ساحلتو اما ، نمی مانیمی دانممثل رویاهای نیمه شبانکه در یاد"ابی"
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
پهلو به پهلو لنگر انداخته ان به سینه ام وهندوانه هایی که سر می خورد از دست جاشوها
قل می خورد توی دلم قایق های ماهی گیری اما می آیند و می روندوماه را مثل زرده ی تخم مرغ درون دلم به هم می زنندچقدر بوی نا گرفته ام بوی هندوانه ی شکسته و بوی شرجی وعرق جاشوهاوغروب دخترکان و پسران سبزه ی جاسکی روی کولم می ایستند و سرخی خورشید را می نگرندکه انگار درون گودی دستانم می افتدآه چه جای بدی ست لنگرگاه لنج ها و قایق ها می آیند و می روند اما خورشید کجاست! کجای دلم می افتد...کسی می داند...نویسنده خودم "ابی"
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی